چند روز پیش از بیماری فشار خون مادرم نوشتم ٬ دو روز قبل مادرم به انفلوآنزا هم دچار شد ٬بیچاره رمقی برایش نمانده ٬دو شب قبل به عیادتش رفتم برخلاف گذشته که برایم میوه و شیرینی می آورد این دفعه که قادر به بلند شدن از جای خود نبود با ویروس انفلوآنزا از من پذیرایی نمود.گلایه ای ندارم هر چه از دوست رسد نیکوست.از دیشب در رختخواب بیماری افتاده وکسی به دادم نمی رسد.با دوستم که حالا باید حتما او راحاج قاسم صدا بزنم تماس گرفتم ٬وفتی جریان بیماریم برایش گفتم انگار منتظر چنین خبری بود و گفت هر وقت مردی خبرم بده.گفتم حاجی جون اگر بی خیال باشی باز جریان بردن شیرینی از مغازه مشهدی عبدالحسین که به اتفاق قاسم ( یکی از دوستان)انجام دادید ٬خواهم نوشت.در جوابم گفت هر کاری می توانی انجام بده تو بیماری واگیر داری و کسی نباید به تو نزدیک شود.گفتم لا اقل برایم میوه بیاور بدنم خیلی ضعف می رود ٬ گفت چه می خواهی در جوابم گفتم ٬ده کیلو موز ٬یک جعبه پرتقال درجه یک ٬یک بسته آبمیوه خارجی ٬مقداری لیموشیرین و هر چه که به نظرت برای یک بیمار مفید است.خنده ای کرد و گفت خواب دیدی خیر باشد ٬اگر بمیری هم اینقدر خرجت نمی کنم و بلافاصله تلفنش قطع کرد.با برادرم چند بار تماس گرفته ام او هم گفت : بیماریت واگیر است ٬ معذرت می خواهم.حالا نمی دانم چکار کنم حقیقتش از رفتن پیش دکتر هم می ترسم.خلاصه اگر تا سه روز پست جدید ننوشتم بدانید که به آن دنیا تشریف برده ام.  اگر بار گران بودم رفتم          اگر وبلاگ نویس بودم رفتم.وصیت کرده ام که جسدم در زادگاهم بنک دفن کنند.اگر احیانا به بنک گذارتان افتاد ٬حتما بر سرقبرم  بیایید و برایم فاتحه ای بخوانید.چیزی ندارم که در مورد آن وصیت کنم .از قاسم درخواست می کنم که حلوای فاتحه ام بین شرکت کنندگان در مجلس فاتحه  تقسیم کند.فکر کنم دمشیر از مرگم بسیار خوشحال شود ٬دمشیر جان انشالله خدا طول عمر شما را زیاد کند.ولی خودمونیم بادمجان بم آفت ندارد.فکر نمی کنم به این زودیها بمیرم.ولی به هر ترتیب مرا حلال کنید.