ترسناک ترین جمله دوران بچگی : صبر کن برسیم خونه ، من میدونم !!!
در کامنتی در زیراین جمله چنین نوشتم:
نویسنده: کنگان فرهنگ
جمعه 6 مرداد1391 ساعت: 12:1
سلام.در بچگی چند بار سرم شکسته است
او در کامنتی برایم نوشت:
نویسنده: سیده فرزانه جاریانی
جمعه 6 مرداد1391 ساعت: 12:26
سلام
از پیغامتون که روی وبلاگم ثبت کردید، معلوم میشه که در دوران کودکی و نوجوانی، خیلی پُر جنب و جوش و فعال بودید.
البته انرژی مثبت و قابل تحسین شما از نوشته های سیلیس و منظم شما کاملا هویداست.
موفق باشید.
این جمله مرا یاد خاطره ای انداخت که در سال۱۳۵۰ برایم اتفاق افتاده است شما را به مطالعه آن دعوت می نمایم
تابستان سال ۱۳۵۰ (سال دوم ابتدایی) به اصرار مادرم جهت فراگیری قرآن به مکتبخانه
مرحوم ملاحاجی رفتم٬قبل از من علو(علی) و محمودی(محمود)بچه های همسایه مان در
آنجا ثبت نام کرده بودند.وضع زندگی ما بد نبود زیراپدرم در فرودگاه بین المللی کویت کار میکرد
اما علو زندگی خوبی نداشت.زندگی محمودی از همه بهتر بود او به لطف تک پسر بودنش
خیلی مورد توجه والدینش قرار می گرفت مادرش(خدارحمتش کند) بهترین غذای آنروز برایش
می پخت ٬صبح باهزار اداء وعشوه ازخواب بیدار می شد٬کسی ازبچه های محله جرات کل کل
کردن با محمودی نداشت اگر احیاناکسی چنین کاری می کرد دی محمودی مانند شیرژیان
وارد معرکه می شد.روز اول در مکتبخانه علو ومحمودی راملاقات کردم٬علو گفت که برای
محمودی صبحانه آورده اند ولی او حاضر به خوردن نون تابی(نانی که با روغن پخته می شود)
نشده است نگاهی به محمودی کردم قرآن بسیار زیبایی بر روی مرفعه(تکیه گاه مخصوص
قرآن)جلوش قرار داشت علو نون تابی و من قرآن محمودی می خواستم.چند روز گذشت
همراه با علو در حال نقشه کشیدن جهت دعوا با محمودی بودم.بالاخره عصریکی ازروزهای
هفته دوم نزد محمودی رفته واز او خواستم اجازه بدهداز قمقمه اش کمی آب بنوشم٬او
گفت: بجای آب شربت آبلیمو دارد و حاضر نیست حتی یک قطره به من بدهد٬چیزی نگفتم زیرا
از مرحوم ملاحاجی می ترسیدم٬نزد علو برگشته و آمادگی خودجهت دعوا بامحمودی
بعدازتعطیلی مکتب با او در میان گذاشتم٬ علو هم که انگار منتظرشنیدن چنین خبری بود
با تکان دادن سر٬ موافقت خود را اعلام نمود٬به محض تعطیلی به کمک علو راه بر محمودی
بستم خانه آنهادرهمسایگی ما قرار داشت وبا روحیاتش که آدمی فوق العاده ترسو بود٬آشنا بودم
٬در دره ای که در مسیر رفت و آمدمان بود یقه اش گرفته وبه او گفتم چرا اجازه خوردن شربت
به من نداده است٬ با کمال تعجب گفت:دلم نمی خواهد وبعد سر قمقمه باز کرده و تمام
شربت ها بر روی زمین ریخت٬امانش ندادم و چندکشیده محکم به گوشش زدم٬ علو هم رسید
و دونفری در کتک زدن به او شکمی از عزا در آوردیم بعد از اینکه از کتک کاری خسته شده
قمقمه اش را پاره کردم ٬ علو هم قرآنش ازاو گرفت.محمودی در حالیکه با صدای بلند گریه و
زاری می کردبطرف خانه حرکت براه افتاد. لطفا دنباله خاطره را در ادامه مطلب بخوانید